رسا دنیای مامان و بابا

امروز روز بزرگی برامون بود .برای من و بابایی .اخه امروز میخواستیم بریم تو رو ببینیم.وااااااااااااااای خدا که چقدر استرس داشتم.هیچ وقت اون لحظات رو از یاد نمی برم.تا وقتی که خانم منشی اسممو بخونه هزاران فکرو خیال اومد سراغم.بیچاره بابایی تمام راه و باهام رف میزد و شوخی میکرد تا استرسم کم بشه. توی راه ازم پرسید دوست داری چی بشنوی از دکتر؟

بهش گفتم فقط سلامتیه رسا.حتی اگه دکتر بگه جفتت هنوز پایینه و باید استراحتت و ادامه بدی .

رفتیم پیش دکتر فرزانه .میگفتن توی تشخیص سلامت کارش عالیه.دراز کشیده بودم و تمام مدت ایت الکرسی  میخوندم.8-9 دقیقه ای شد دکحتر هیچی نمی گفت.منم داشتم اندام کوچولو ونازتو توی مانیتور میدیدم.و توی دلم قربونه قد و بالات میرفتم. بابایی داشت ازمون فیلم میگرفت.دکتر چند دقیقه اول فقطقلبت و نگاه میکرد.بالاخره شروع کرد به صحبت: جنین یه دونه پسره .سالمه .همه چی خوبه.

واااااااااااااااااای خدا رو شکر تا چند ثانیه اول احساس میکحردم تو فضام و هیچی نمی شنیدم.بابا پرسید جفتش چطوره؟دکتر گفت خوبه من مشکلی نمی بیتنم.من در مورد انگشتات پرسیدم/که اونم گفت همه چی خوبه.فقط اشکام بود که میومد .و فقط خدا رو شکر بود که به زبونم جاری بود.

وای مامان قربونه قد و بالات بره .خیلی ناز ی مامان.من . بابا که عکساتو میدیم کلی ذوق میکردیم.خدا رو شکر دیگه میتونم برات خرید کنم.برم خونه و با خیال راحت کارامو بکنم.یعنی استراحت تموم شد.؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الان تو هفته 22 ام.

اینم عکسات مامانی توی شکم مامان تو ۲۲ هفته گی........................

 

مامان قربون اون دستای کوجولوت بره.....

داري اذان ميگي مامان؟؟؟

 

نذر کرده بودم .روزی که اومدم سونوگرافی و خبره سلامتیت رو شنیدم.به نیت سلامتی مامان بزرگ و بابابزرگت که این یک  ماه کلی اذیتشون کردیم  و به نیت شادی روح مامان و بابای خودم قران ختم کنم..........  خدایا قبول کن..............




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 آذر1388 توسط مامان رسا

دیروز وارد هفته 19 شدم.توی ماه پنجمم .وای قربونت برم پسر گلم.امروز چقدر شیطون شدی.کلی وول وول کردی. البته من از هفته 16 یه چیزایی حس میکردم.ولی خوب خیلی زیاد نبود روزی 3 تا 4 بار که بیشترم بعد از ظهرا و شبا بود. ولی امروز ماشالا

هزار ماشالا  کلی شیطون شده پسرم.قربونت برم.رسا جووون اره اسمتو گذاشتیم رسا.دوست داری؟ بابایی که عاشقه اسمته ومنم که طبق معمول همیشه که صدبار به تصمیمام شک میکنم هی شک میکنم که اسم قشنگی هست یا نه ؟ولی هر بار بابایی باهام صحبت میکنه و بهم اطمینان میده که خوبه.

دارم لحظه شماری میکنم یازدهم بشه برم سونو تا ببینم بالاخره  این جفت شیطونت میاد بالا یا نه ؟

هنوزم خونه بابابزرگتم.راستش دلم واسه خونه یه ذره شده. وای خدا که چقدر دلم میخواد زودتر حالم خوب بشه برگردم خونه برم برات خرید کنم مامان.بوس بوس.

راستی اینو برات نگفتم پسرکم.پنجشنبه جمعه هفته پیش رفتیم با بابایی خونه .واای که چقدر دلم برای خونمون تنگ شده بود. یه عکسم گرفتم از ماه پنجمم همراه مموشه خوشگلت که بابایی برات خریده.میخواستم هر ماه با یه لباس عکس بندازم که رشد تدریجیتو داشته باشیم. ولی نشد.البته دیگه از الان حتما هر ماه  عکس میاندازم.

پنجشبه جمعه این هفته هم میریییییییییییییییم خونه .میخوایم دیگه کمکم شروع کنیم  کارای اتاقتو.قربونت برم مامان .دلم میخواد بهترینها رو برات بخرم.بهترین کارایی رو که میشه برات اماده کنم.خدا کنه خدا هم کمکمون کنه و من و بابایی بتونیم. اونجورکه میخوایم اماده بشیم برای ورودت.  

الانم که دارم این مطالب و مینویسم .خونه بابازرگم.صدای بهار دختر عمتم میاد که داره واسه خواب اماده میشه.عمه بدری و عمو محمودم هستن.البته همه تو هالن .من و تو هم توی اتاق .هستیم.بابایی هنوز نیومده .منتظرشم. راستی بابایی امروز برات  یه خرس خوشگل خرید.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 آذر1388 توسط مامان رسا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اسلایدر